

در غروب آرزوها ، نغمه محزون عشق
می نوازد تار خود با زخمه افسون عشق
آتش دل شعله می گیرد زبانگ ناله اش
شاعری باخویش گوید قصه محزون عشق
در افق خورشید سربرشاخه دل می نهد
بازشبگرد غم دل می شود مجنون عشق
ساکنان شهر شب مبهوت از آواز وی
مرغ وماهی تا سحردیوانه ومفتون عشق
در غروب آرزوها یا به هنگام وداع
تنگ درآغوش می گیرد نگار، خاتوت عشق