
بی عشق نمیتوان نفـس زد پا بر سـر کوی هیچکـس زد
تا بلـبـل عشــق پر بـریـزد گل خیمه میان خار وخس زد
آن دل که نبـود مســت دلبر هرحرف که گفت ازهوس زد
ازشادی ووجد مرغ دل بود هربال وپری که در قفــس زد
تـاعشـــق نهـاد روبه کویـم از پیـش بـسـاط عقـل پـس زد
برکشــوردل بـه حکمرانی هرسو ، ره مفتی وعسس زد
گم شـده دل نور بخـش در عشـق
چنـــدان که به یاد او نفــــــس زد